الشيخ الطبرسي (مترجم: نورى و مفتح)
10
تفسير مجمع البيان (فارسى)
داستان اهل تسنن از امام صادق ( ع ) روايت كردهاند كه ، قابيل هابيل را بكشت و او را به روى زمين افكند و نمىدانست چه كند . درندگان خواستند جسدش را پاره پاره كنند . وى جسد را در كيسهاى كرد و بدوش كشيد تا اينكه متعفن شد . مرغان و درندگان منتظر بودند كه جسد را بر زمين افكند و طعمهء خود سازند . خداوند دو كلاغ مامور كرد تا بجان يكديگر افتادند و يكى ديگرى را كشت ، آن گاه با منقار گودالى حفر كرد و مردار كلاغ را در آن انداخت و در زير خاك پنهان كرد . قابيل نيز اين كار را از كلاغ آموخت و جسد برادر را به خاك سپرد . ابن عباس گويد ، در اين وقت درختان خشك شدند و خوراكيها تغيير يافتند و ميوهها ترش شدند و زمين مه آلود شد . آدم گفت ، در روى زمين واقعهاى روى داده است و بهند رفت . فهميد كه قابيل هابيل را كشته است . در مرثيه هابيل چنين گفت ، تغيرت البلاد و من عليها * فوجه الارض مغبّر قبيح تغير كل ذى لون و طعم * و قل بشاشة الوجه الصبيح يعنى سرزمينها و كسانى كه بر آنهايند ، ديگرگون شدند و روى زمين مه آلود و بد منظره شده است . رنگها و طعمها تغيير كرد و چهرههاى گشاده ، درهم كشيده شدند . سالم بن ابى الجعد گويد : پس از قتل هابيل ، آدم به مدت يك سال خنده نكرد . آن گاه شخصى نزد او آمد و گفت : خداوند ترا خندان سازد ! گويند : پنجسال پس از قتل هابيل كه آدم به سن 130 سالگى رسيده بود ، حوا شيث را به دنيا آورد . شيث از آنجا كه بجاى هابيل بود ، بدين نام خوانده شد ( يعنى بخشيدهء خدا ) او وصى آدم و وليعهدش بود . به قابيل گفته شد تو مطرود و پليد هستى . هر كجا رو مىكرد ، كسى او را نمىپذيرفت ، تا اينكه به عدن - در يمن - رسيد . در آنجا شيطان به او گفت : علت اينكه آتش قربانى هابيل را بسوخت . اين بود كه وى آتش را مىپرستيد . تو هم آتشكدهاى براى خود و اعقابت بنا كن و آتش را بپرست . قابيل چنين كرد . او اول كسى بود كه آتش پرستى را